سهيل محمودي
بلكه از روي حقيقت آنجا كه اين قوماند، همه نيستِ توحيدند. در توحيد، وجود من و تو كي ماند؟ تا به مرد و زن چه رسد! (تذكرة الاولياء)
عجب زني است اين رابعه عدويه، كه شيخ شوريده نيشابور، در تذكرة الاولياء، شرح حال او را به قلم آورده.
ميان آن همه مردان، كه در تذكرة الاولياء به شرح حال و ذكر اقوالشان پرداخته شده، اين زن، جوانمردانه قد علم ميكند. و نوري ميبخشد بر اين محفل حال و صفا كه عطار براي ما فراهم آورده. ميان اين همه مرد، عجيب ميدرخشد اين وجود به گهر. و يكي از ويژگيهاي اين زن عارفه، صراحت لهجه و حاضر جوابي و رندانگي در سؤال و جوابهايش. و عطار نيز از قول هم عصران او نقل ميكند که گفتند: «عظيم شيرين زباني».
و گفتم، اين زن كه تنهاي تنهاست در تذكرة الاولياء. و در ميان آن همه ياد كرد از مردان، شگفتي وجود و حضورش، عطار را به وجد آورده. كه اگر بخواهي شورانگيزترين فصول تذكرة الاولياء را برشماري، يكي ذكر اويس است و ديگري ذكر منصور حلاج و بايزيد و شيخ بسطامي. و اين يكي كه ياد كرد رابعه است. و عطار در شرح حال او به نوعي تلطيف رسيده و قلم به شوريدگي و شاعرانگي بر صحيفه رانده است.(1)
و اصلاً بگو زناني از اين دست كه رابعه بود، در تاريخ ادبي ما با همه تنهاييشان، عظمتي شگرف و شگفت يافتهاند و عجيب تأثيرگذار بودهاند. اين رابعه عدويه، اولين زن در عرصه تصوف و عرفان رسمي ماست كه در تذكرة الاولياء و متون ديگر اهل معرفت از او ياد شده. و اولين زن شاعر نيز، رابعهاي ديگر است. رابعه بنت كعب قُزداري. او نيز عظمتي دارد در تأثيرگذاري در ميان آن همه شاعري كه در قرن سوم و چهارم و پنجم سراغ داريم. با آن شوريدگي و عاشقانگي جانانهاش. و مرگ عاشقانهاش. و سخن ماندگارش كه از نابترين تغزلهاي شعر دوره خراساني است. اين غزلش را ميگويم:
عاشقي باز اندر آوردم به بند
كوشش بسيار نامد سودمند
توسني كردم ندانستم همي
كز كشيدن تنگتر گردد كمند
و باز، آن زني ديگر كه يك لحظه به قلم ابوالفضل بيهقي در تاريخ سرشار از فراز و نشيب او، چهره مينمايد. مادر حسنك را ميگويم كه «زني بود سخت جگرآور».
و بگير و بيا تا زيبالنساء بيگم «مخفي»، كه در هند فارسي زبان روزگار گوركاني، ابهتي عجيب دارد رفتارش و سخنش. اين بيت كه مطلع غزلي از زيبالنساء است كافي است تا آشنايان به صلابت كلام و قوام سخن، او را تحسين كنند:
بشكند دستي كه خم بر گردن ياري نشد
كور به چشمي كه لذتگير ديداري نشد(2)
و بيا تا پروين اعتصامي با آن اعجاز شعرش؛ در روزگار هيجانهاي پس از مشروطه و دوره بيست ساله تك و تنها از داد و قال اهل ادب و قلم و مطبوعات زمان، فاصله ميگيرد و عميقترين نكات فرهنگي و اجتماعي را يادآوريمان ميكند. و ميبينيم كه ، بعضيها براي ناديده گرفتن اين عظمت تقواپيشه و پاكيزه دامان، به انكار شعر و شاعري او ميپردازند تا انتقام كوچكي و ناچيزي و حقارت خود را – به زعم خويش – از او گرفته باشند.
و بعدها، آگاهي و زندگي آگاهي و مرگ آگاهي فروغ را هم به بوته فراموشي سپردند و او را فقط شاعر زنانه خواندند. در حالي كه «ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد» ، نوعي مرثيه بر اين «سرزمين بي حاصل» و «دشت سترون» بود. و در عرصه شلتاقهاي نام خواهانه و جاه طلبانه، در اوج سالهاي بوي تند غفلتي كه از پول نفت برميخاست و بسياري با آن بوگيج و منگ بودند، بر ما و رفتار «مدرنزده»ي ما تشر زد كه:
و هيچ كس نمي دانست
كه نام آن كبوتر غمگين
كز قلبها گريخته ايمان است
به متن سخن بازگردم كه از رابعه گفتن بود. در شرحي كه عطار در فصل نهم تذكرة الاولياء از «آن سوختهي عشق و اشتياق، آن شيفتة قرب و احتراق» آورده، عاشقانگياش يكي ديگر از صفات ممتاز اوست.
ما بارها از قول حضرت موليالموحدين، وصف عبادت «غلامان خائف» و «تاجران طامع» و «عاشقان صادق» را شنيدهايم. و در تذكرة الاولياء، به چهار نوبت در همين ياد كردِ رابعه، چنين مفهومي را از زبان وي ميشنويم. يكي از آنها اين است:
«گفت خداوندا! اگر تو را از خوف دوزخ ميپرستم، بر من حرام گردان. و اگر از براي تو، تو را ميپرستم، جمال باقي از من دريغ مدار».(3)
و ما كه با شعر زيستهايم و از زبان شاعران حكمت آموختهايم، خوب ميدانيم كه دستمايه عاشقانگي «استقامت» است. و اين يكي ديگر از صفات شاخص رابعه عدويه است. در تذكرة الاولياء، صفات برجسته هر يك از عارفان گاه به تأكيد ياد شده. مالك دينار به رياضت مذكور است. اويس قرني به عبارت فُضَيل عياض در ورع و معرفت. حلاج به سُكر و مستي. شبلي به صحو و مستوري. سري سقطي به مروت و شفقت. و يكي ديگر به توكل و آن يكي به مجاهدت و ... و رابعه به «استقامت». و من فكر ميكنم استقامت از صفات فطري زن است و از آن داراييهاي مهم او نسبت به مردان. «نخواستن» و «استقامت» براي آنچه عاشق را به معبود خود ميرساند، در شصيت رابعه عدويه، منشي چشمگير است. كه همه رنگهايي كه تعلق پديد ميآورند در زير اين گنبد كبود، از همين آمده. تفرق و جدايي ميان بنده و حق نيز باز از همين برخاسته. جا به جا در اين ياد كرد عطار از رابعه با همين استقامت و نخواستن او رو به روييم.
استقامت از صفات فطري زن است
يك جاي ميگويد: «كه من بندهام و بنده را به آرزو چه كار».
و جايي ديگر:
«نقل است كه يكي روز، چهار درم به كسي داد كه: از براي من گليمي بستان. گفت: سياه يا سپيد؟ در حال، درم بازستد و در دجله انداخت و گفت: از گليم ناخريده تفرقت باديد [پديد] آمد كه: سياه بايد يا سپيد؟»
و اين يكي ديگر، كه ابهت استقامت او لرزه بر اندام مياندازد:
«... صادق نيست در دعوي خود، هر كه فراموش نكند الم زخم در مشاهده مطلوب خويش».
چند سالي است كه از خواندن خيلي چيزها كه مرا مفتون صورت خود ميخواهند و اين بت «فرم» را در نظرم ميآرايند فاصله گرفتهام. مطالعات دلبخواهم آثاري است كه مرا به جهان معنا و معنويت دعوت كنند. اين است كه بارها و بسيارها، بي ملال تكرار و به اختيار، در شعر، ديوان اقبال را ميخوانم و غزليات شمس را و غزل معجزه وار ابوالمعاني بيدل دهلوي را. و در نثر ياران هميشگيام «اسرارالتوحيد في مقامات شيخ ابوسعيد» است و «مقالات شمس» و همين تذكرة الاولياء؛ كه از عجايب عالم معنا و معنويت است. و شبهاي بسيار را كه به بازخواندن و دوباره خواندن به تكرار خواندن تذكرة الاولياء ميگرانم، سيرم در اين جهان جانهاي ارجمند و روانهاي بي مانند، با بازخواني «ذكر رابعه عدويه، رحمهاالله»، روشنايي و شكوهي افزونتر مييابد.
پينوشت:
و البته و صد البته نبايد از ذكر ابوسعيد ابوالخير، رند يگانه تاريخ تصوف و عرفان ايراني- اسلامي در تذكرة الاولياء غافل بود. اما يكي از احفاد او در قرن ششم يعني محمدبن منور، به كميتي در خور و كيفيتي بايسته درباره او حق مطلب را گزارده. و به همين دليل ذكر بوسعيد در تذكره در مقايسه با «اسرارالتوحيد» رنگ ميبازد.
و به قولي ديگر:
كور به چشمي كه لذت گير دلداري نشد
كه من همان تن اول را خوشتر دارم و بيشتر ميپسندم. رابطه «چشم» و «ديدار» به سياق كلام برازندهتر است.
حيفم ميآيد كه به عنوان حاشيه و پاورقي و پينوشت و امثال اين تعابير، يادي نكنم از يك قطعه شادروان مهدي اخوان ثالث (م. اميد) با عنوان «خداوندا» كه در مجوعه «تو را اي كهن بوم و بر دوست دارم» آمده است. اگرچه اين حاشيه قدري طول و تفصيل مييابد،اما به نقل كردن من و خواندن تو – و براي آنكه آن مجموعه را خوانده، به دوباره خواندنش – حتماً و تحقيقاً ميارزد. شعر و يادداشت مقدمه اخوان ثالث اين است: «در ترجمه به شعر فارسي از كلام منسوب به امام علي بي ابيطالب (ع) كه نظيره بسيار زيبا و جسورانه آن را به عبارتي ديگر از رابعه عارفه و زاهد معروف قديم هم شنيدهايم. كلام مشهور و بلند امام علي (ع) اين است: الهي ما عبدتك خوفاً من نارك و لا طمعاً في جنتك، بل وجدتك اهلاً للعبادة، فعبدتك ... من آن معني را در قطعهاي به فارسي چنين سرودهام:
خداوندا، تو را هر چند بي شك
چو توفيقت كند ياري پرستم
ولي از شوق جنت، بيم دوزخ
كه دانم هر دو را داري پرستم
ترا از بهر آن كاندر دو عالم
پرستش را سزاواري پرستم
