sahramehr@yahoo.com
کوروش آريانا
kurosh_aryana@yahoo.com
«به ياد آور كه زندگي من باد است
وچشمانم ديگر نيكويي را نخواهد ديد
چشم كسي كه مرا ميبيند ديگر به من نخواهد نگريست
وچشمانت براي من نگاه خواهد كرد ومن نخواهم بود» (1)
ازكوچهباغ محلههاي كودكيت كه درآنها گونههايت رابه برگ گل كوكب ميچسباندي برايت بغلبغل خاطره چيدم، وهمهي قاصدكهايم رابرايت آوردهام.
«روزگاري كه شعرآه وناله شدهاست، و حرف نه رنگي ازاصالت دارد ونه بويي ازصميميت»(2)
”تولدي ديگر” همراه با ناقوس بلند هشدارش دميده ميشود ودرنواي اين” تاريكخانه” زني تنها رادركنارخود ميبينيم زني كه با زنبيلش هرروز ازخيابان ميگذرد وطفلي را ميبيند كه ازمدرسه بازميگردد، ومارابه تماشاي همه آن چيزهايي ميبرد كه زمان فرصت ديدن آنها راازما گرفتهاست.
يادت هست كوچه باغ محلههاي كودكيت كه درآنها گونههايت رابه برگ گل كوكب ميچسباندي، يادت هست گيسوهايت رادرآبهاي جاري خاطره آشفته ميكردي وبا نسترنها به رقص برميخاستي، وسالها بعد يك روز كه آسمان ازعطرنورآكنده بود، بند راازسرگيسويت رها كردي.
«فروغ تجسم بزرگ شاعر شرقي است.»(3)
زنانگي اودرجنسيت زن خلاصه نميشود. عصيان اورانه تنها برعليه جامعهاي كه محكومش ميكند، بلكه تلاش درد ناكش رابراي يافتن تمام وجودش لمس ميكنيم ودرواژههاي ويرانگر وظلماني دركلامش و حركت شعري او كه همگام با تحول زندگي وآگاهي وكمال او ميباشد ميبينيم، وبه اين صورت دريچهي آگاهي ذهني اوبه روي ما بازميشود« واگرچه اين دريچه دنياي حسي وزندگي شخصي اوست»(4)
اما ريشه درفرهنگ قومي وملي من وتو دارد. ازتجربههاي فردي فراترميرود، به سرمنزل خاطرههاي بومي وبه واقعيت فراملي ميرسد.
«من اززماني كه
قلب خود راگم كرده است ميترسم
من ازتصور بيهودهگي اين همه دست
وازتجسم بيگانگي اين همه صورت ميترسم. »(5)
« براي دريافتن وشناختن ميسرشعري فروغ وداوري نهايي برسخنش بايد درفاصله خيزگاه وفرود او كه آغازپرواز واقعي است،نگاهي دقيق وهشيار كرد.» (6)
شعرفروغ نموداري ازآرزو و امكان درك وتحقق وتصوير رابطهاي بيواسطه دركل زندگي انسان است. فروغ با داشتن ذهني انديشمند خاصيت تكامل يافته اين نمودار درشعرش موج ميزند.
يادت هست ، روزهايي راكه تو لاله ميچيدي وگيسوانت راميپوشاندي ودستي باشتاب برايت لاله ميآورد و تو زيرانبوه لالهها مدفون ميشدي. آري ازآن روزها، ازروزهاي خوب كه كوچه گيج ازعطر اقاقيها بود، آن روزها كه آسمان پر ازپولك بود، آري ازآن روزها برايت بغلبغل خاطره آوردهام، برايت ازباغچهي ديروزها سبد سبد خاطره چيدهام. مهربان تورفتي، بعد ازتو: باغچه ورم كرد، پوسيد، مرد. بعد ازتو باغچه گورستان ماهيهاي عاشق شد. تو ميگفتي باغچه دارد ميميرد، اما آنها درتوهم ناداني خويش خواب رويش ميديدند. هنوز بوي اطلسيهاي تازهي پيرهنت درگلدان باقي است. تو ميگفتي ازتبار خوني گلها هستي، يادت هست، يك شب درقلب ماه تاريخ قتل عام گلها رابا نگاهت نوشتي، اما افسوس كه آنها در خاك شبنم خوردهي ساحل ازگل كفهاي موجي ناآرام غنچه ميچيدند.
فروغ به ماهيت انسان ازنگرشي كه بيرون اززبان شعرباشد، حتي ازراه شعروعاطفه به آن ارزشها نرسيده، يا دريك مقطع يا حركت مشخص سياسي يا ازبرش فلسفي خاص به آدمي نمينگرد واو را ارزيابي نمي كند. ازروز نخست ويا به تبع ازفرهنگ سنتي منتقل شده به اونيزداراي چنان ديدي نبوده است.
«منطق ديد اويك منطق حسي است» (7)
كه نميتوان ديدگاههاي فلسفي، سياسي واجتماعي موجود درجامعه راازآن استخراج كرد، وبه طورتجربي نشان داد كه اين چنين مكتب ودستگاه ذهني دربيرون نيزوجود دارد، وشايد ازهمين رونيز هست كه نشانههايي ازانديشهها وافكاراجتماعي گوناگون درشعروهمين طور درآثارديگرش ميتوان ديد.
بعد ازتو همه تنها شدند دراتاقي كه به اندازهي يك تنهايي بود، جاي خاليت درتمام لحظههايم بيداد ميكند. يادت هست تمام روز رادرآيينه گريه كردي كه چرا شكوفههاي مريم بيقدرترازخاربيابانند. كجايي كه ببيني شمعدانيهايت رانااهلان درباغچه كه نه، درگورستان گلهايت زنده بگور كردند.
نيمهي پاك گمشدهي من، دركدام ذرهي ناشناس هستي به مهماني نوررفتهاي تورفتهاي ومن غريبانه درماتم خويش ميپوسم، چقدربرايت ديوارساختند، اما توحاصل عصيان يك نسل بودي، آنها نميفهميدند، تودرتولدي ديگرسرود شكفتن راازدريچهي روشن فردا خوانده بودي. يادت هست خندههايت سكوت گلخانه را ميشكست وبعد ازتو ديگركسي به عشق نيانديشيد، هيچ كس عاشق بودنت رانفهميد.
نگاهي ديگربه فروغ:
كارنامهي سينمايي فروغ فيلمهايي است كه درآن به موضوع انسان پرداختهشده، انديشه وديد احساسي وي درصحنههاي فيلمهايش موج ميزند.
«خانه سياه است» ازبرجسته ترين فيلمهاي فروغ است كه با كمك گلستان فيلم براي كمك به جذاميان ساخته شده، وبا تمام امكانات كمي كه دراختيارفروغ بود، جزء ده فيلم مستند تاريخ فيلمهاي «دكومانتز» (8) [مستند] جهان شناختهشد، اين فيلم درنهايت جايزهي«اوبرها وزن» (9)آلمان رابه عنوان بهترين فيلم دريافت كردوازنگاه منتقدان وهنرمندان دردنيا بينظيربوده وبا تعاريف بزرگان سينماي جهان مواجه شده است. به حق ميتوان گفت«خانه سياه است» نقش بند رنج ودرد زندگي جذاميان است .برداشتي ست كه ميتواند منظرهاي اززندگي انسانها درهرجامعهاي ديگرباشد.
توميگفتي خانه سياه است اما آنها درقصرروياهاي خويش مست ساقها وسينهها بودند. توميديدي شب اين شهرچقدرتاريك است تودرعمق قلبهاي مهربان درپستوي تاريك شعرانسان بودن راعاشقانه خوانده بودي وازدريچهي يك نگاه شيشهاي سپيدي قلب سيه چهرگان رافرياد كرده بودي كه ميشود باظاهري بيشباهت به انسان كمال انسان بود.
انسانهايي كه درلحظه به لحظهي زندگي آنها تنهايي، انزوا ودنياي تيروتاريك ومحروميت ازلحظهاي شاد بودن موج ميزند واوج آن رافروغ درزندگي وآثارش همنوايي ميكند.
ازديگركارهاي سينمايي فروغ فيلم«يك آتش» است كه حادثهي آتش سوزي چاه نفت اهوازبود، كه بعدازبه نمايش گزاردن آن كنسرسيوم نفت كوشيد كه مانع ازپخش آن شود. درحالي كه اين فيلم جايزه «مركور طلايي » (10) جشنواره ونيز را ازآن خود كرد و درگواهينامهاي كه به فروغ اعطا شد روي جنبهي انساني درانديشهي اين فيلم وهمچنين ساختن صحنهها وتركيب صداها تكيه شده است. ودهها كارسينمايي ديگركه نگاه فروغ به انسان ونزديكي روحش به درد و زخم انسانها است.
«نميتوانستم ديگرنميتوانستم
صداي پايم ازانکارراه برميخاست
وياسم ازصبوري روحم وسيع ترشده بود» (11)
توگفته بودي پرواز رابايد به خاطرسپرد، اما آنها نميفهميدند پرنده مردني است، آنها هيچ چيزراهيچ وقت نفهميدند.
تكامل ذهني فروغ درگرايش به انسان ازاين ويژگي برخورداراست كه احساس خود را به ادراك ميكشاند (12) وهرچه پيشترميآيد به هستي اجتماعي وعمومي انسانهاي عادي وزندگي فاجعه بارشان نزديك ميشود ودرد وزيباي اين انسان رابه رهايي نزديكتر ميكند. درصحنهاي ازفيلم خانهسياه است زني جذامي را ميبينيم كه به فرزندش شيرمي دهد ومردي با دستان جذامي نماز ميخواند. پرتواميدي بيآلايش كه درآثار فروغ به هرزباني(عشق ، آزادي،حسرت، زيبايي) ويگانگي اين گونه ارزشها با نهاد انسانكه آن را به تصويرميكشد.
نگرش مدرن فروغ ورهايي ازبند قرار دادهاي بازدارنده محيط خانوادگي واجتماعي، وي راجزء معدود افراد جامعهي سنتي ايران قرار ميدهد كه هرگز به بحران مدرنيت غرب دچارنشده به طوري كه زبان به حمايت اززني ميگشايد كه دلي پرازصفا دارد واعتراض ميكند به مردي كه اين زن رادرقفس خود محبوس كرده ورهايي راازاوسلب نموده است.
توگفته بودي هميشه پيش ازآنكه فكركني اتفاق ميافتد بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم. حقيقت آن دودست جوان بود كه زيربارش يك ريز برف مدفون شد. نگاه كن چه برفي مي بارد.
و به جاي بيهودگي نوشتن چيزهاي بيهوده، و بيهوده بودن وبيهوده حرف زدن بازهم به حركت، به پرواز، به پرنده وبه صدا ميرسد، به زماني كه پرواز رابه خاطربسپارد وپند پرنده مرده ويك حقيقت را.
بايد قبول كردكه فروغ شاعري شرقي با آميزهها وگرايشات شرقي يكي ازبزرگترين سرايندگان امروز است ودو هنرسرودن وانسان زيستن راباهم دارد. با زندگياش برحرمت نام ومقام انسان افزود وبناي هستياش رابه بينان اين انديشه استواركرد.
يك دسته شمعداني برمي دارم، اطلسيهاي پيرهنت راازگلدان ديروز مي چينم و درغروب يك پائيزابدي، به ميهماني دستهاي عاشقت ميآيم تا با هم به مهماني گنجشكها برويم.
وحالا امروز براي ما كه ماندهايم آيا زمان ايستاه است. شايد بتوان حرفي زد تنها براي درك «حس زنده بودن»؟ (13)
پي نوشت :
عهد عتيق .كتاب ايوب .باب هشتم. ازگفتار« خانه سياه است»
ياد نامهي فروغ فرخزاد(گفتگو بامحمد حقوقي) تولدي ديگرص 37
يادنامهي فروغ فرخزاد (گفتگو با گلي ترقي صورت ازلي وظهورنمادين آن درآثار فروغ فرخزاد) ص 21
يادنامهي فروغ زني تنها(گفتگو با گلي ترقي) ص23
ايمان بياوريم با آغاز فصل سرد ص285
گفتگو با منوچهرآتشي (شورش وشعرفروغ) ص9
گفتگو با محمد مختاري (صداي سخن عشق) ص 46
گفتگو با محمد مختاري(صداي سخن عشق) ص 49
Dekumantz
oberhavzen
merkur
تولدي ديگرص240
گفتگو با دكترآذرنفيسي (درپناه پنجره) ص 137
